پارت هفده :

با شنیدن این جمله انگار یه پارچ آب یخ و رو سرم خالی کردن. درست همون لحظه قلبم یه بار محکم به دیوار قفسه ی سینه ام کوبید و احساس کردم پاهام سست شده...
- خوبی؟
حیدری بدون این که به طرفم بیاد حالمو پرسید. دستاشو کرده بود تو جیبش و با چشم های تنگ شده به حال و روز من نگاه می‌کرد. نمی‌دونم این چه داستانی بود که همیشه با نگاهش کاری می‌کرد آدم به خودش شک کنه!
- من... نمی‌فهمم چی میگی...
درح

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۵ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۸۳ روز پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید
فقط از طریق اپلیکیشن دنیای رمان میتوانید نظر خود را ارسال کنید
آخرین نظرات ارسال شده
  • ƒαтιмخواهان حیدری

    0

    زین پس نه تها ماهان میخوام بلکه حیدری هم میخوام

    ۲ ماه پیش
  • میم

    0

    ولی به نظرم پلیسم نبود عرضه این کارو نداشتی داداش 😁

    ۲ ماه پیش
  • زهرا باقری | نویسنده رمان

    دقیقاً 🤣

    ۲ ماه پیش
  • سحر

    0

    چرا همه آنقدر مشکوکن؟؟؟؟

    ۳ ماه پیش
  • زهرا باقری | نویسنده رمان

    جهت گمراه کردن 😈😈😈

    ۳ ماه پیش
  • سحر

    0

    واقعا ممنون تلاشت نتیجه داد تا الان که از نظر من همه جن هستن مگه خلافش ثابت بشه 🤣🤣🤣🤣

    ۳ ماه پیش
  • زهرا باقری | نویسنده رمان

    🤣🤣🤣🤣🤣

    ۳ ماه پیش
  • زهرا باقری | نویسنده رمان

    بچه ها امروز وقت اضافی گیر آوردم و یه پارت عشقی و خارج از برنامه نوشتم🥹🥰

    ۳ ماه پیش
  • Ravenna

    0

    امیدوارم همیشه وقت اضافی گیر بیاری ☺️💖

    ۳ ماه پیش
  • زهرا باقری | نویسنده رمان

    🥹💞😍

    ۳ ماه پیش
  • زن سیاوش

    0

    ماهانی که در آرامش خواب بوده: وای چجوری تا هفته بعد صبر کنممم.

    ۳ ماه پیش
  • زهرا باقری | نویسنده رمان

    خودم که دوست دارم مثل هوش مصنوعی یه روزه تموم کنم رمان و، حیف که نمیشه🥲

    ۳ ماه پیش
  • زن سیاوش

    1

    این پارت رو خیلی دوست داشتم، ممنون نویسنده جان.

    ۳ ماه پیش
  • زهرا باقری | نویسنده رمان

    🥹💞🙏

    ۳ ماه پیش
  • زن سیاوش

    1

    حیدری خیلی باحال و مرموز به نظر میرسهههه. علیرضا هم که همش گیجه بنده خدا🤣نمیدونم شاید هر کدوم از ما هم با جن ها به مشکل بخوریم همینجوری بشیم.

    ۳ ماه پیش
کپی شد!